من که خدا نیستم!
من که خدا نیستم بگم:صد بار اگر توبه شکستی ، باز آی...!
.
.
.
رفتی ؟؟؟
.
.
.
به سلامت !
غصه های لعنتی...
من که خدا نیستم بگم:صد بار اگر توبه شکستی ، باز آی...!
.
.
.
رفتی ؟؟؟
.
.
.
به سلامت !
گاهی وقتا...
پروانه ها هم اشتباهی عاشق می شوند...
و به جای شمع...
گرد چراغ های بی احساس خیابان می میرند...
خاطرم نیست تو از بارانی...
یا که از نسل نسیم...
هر چه هستی گذرا نیست هوایت...
تو مرا یاد کنی یا نکنی...
من به یادت هستم...
آدمی در آغوش خدا غمی نداشت
پیش خدا حسرت هیچ بیش و کمی نداشت
دل از خدا برید و در زمین نشست
صد بار دل بست و دلش شکست
به هرطرف نگاه کرد راهش بسته بود
یادش آمد که یک روز عهدش را با خدا شکسته بود!
خدایا...
جای سوره ای به نام عشق در قرآنت خالیست...
که این گونه آغاز شود:
و قسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت!
باران باشد.....
تو باشی و یک خیابان بی انتها....
آن گاه به دنیا میگویم:
خداحافظ!
چو می توان به صبوری کشید جور عدو،چرا صبور نباشم؟؟؟
که جور یار کشم!
دلی تنگ دارم صدا کن مرا...
از این تنگناها رها کن مرا...
صدا کن مرا ای صدای تو خوب...
دلی تنگ دارم مثال غروب...
دلی تنگ دارم دلم جای توست...
دلم تشنه ی همدلی های توست...
من دلم تنگ است و او دلتنگ نیست... حال دل از من نمیپرسی چرا؟؟؟حال پرسیدن که دیگر ننگ نیست!
به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج میشد.
به من گفت:نرو!بن بسته.
گوش نکردم و رفتم...
وقتی برگشتم پیر شده بودم...
براي تو مي نويسم که بودنت بهار و نبودنت خزاني سرد است...
تويي که تصور
حضورت سينه بي رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق مي زند...
در کوير قلبم
از تو براي تو مي نويسم...
اي کاش در
طلوع چشمان تو زندگي مي کردم...
تا مثل باران
هر صبح برايت شعري مي سرودم...
آن گاه زمان
را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي شدم...
و بر صورت مه
آلودت مي لغزيدم...
اي کاش باد
بودم و همه عصر را در عبور مي گذراندم...
تا شايد جاده
اي دور هنوز بوي خوب پيراهنت...
را وقتي از آن
مي گذشتي در خود داشته باشد...
که مرهمي شود
براي دلتنگي هايم...
دوری و دوستی کدام است؟؟؟
فاصله هایند که عشق را می بلعند...
تو اگر نباشی،دیگری جایت را پر می کند!!!
به همین سادگی!!!
آرزويم اين است...
نتراود اشک درچشم تو هرگز...
مگر از شوق زياد...
وبه اندازه ى هرروز تو عاشق باشى...
عاشق آن که تو را مى خواهد...
و به لبخند تو ازخويش رها مى گردد...
و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت مى خواهد...
در خیال من بمان...
اما خودت برو!
آنکه در رویای من است مرا دوست دارد ، نه تو!
آن هنگام که می خندم
چــروک هــای پیشانیم...
لــحظــات نــبـودنـت را میکشند فریاد...
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند؟؟؟
مثل آسمانی که امشب می بارد
و اینک باران...
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش
میدهد...
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...
دعای باران چرا؟
دعای محبت بخوان،این روزها دل ها تشنه تر از زمینند...
خدایا،در دل انسان ها کمی محبت ببار!
تا که بودیم نبودیم کسی،کشت ما را غم بی هم نفسی...
تا که رفتیم همه یار شدند،خفته ایم و همه بیدار شدند...
قدر آیینه بدانیم چو هست،نه در آن موقع که افتاد و شکست...
این بار تو بگو دوستت دارم...
نترس...
من آسمان را گرفته ام تا به زمین نیاید...
روز تولدم را فراموش کردی،گفتم گرفتاری...
زیبایی لبخندم را نادده گرفتی،گفتم غصه داری...
محبت هایم را از یاد بردی،گفتم گله و شکایت داری...
و حالا خودم را فراموش کردی..............
نمیدانم چه بهانه ای برای دلم بتراشم!
در عزای عشق نشسته ام و هیچ نمی گویم...
همه می گویند:هی.........................فلانی عاشق است؟؟؟
روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم:
تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست...
تنهایی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام...
تنهایی را دوست دارم چون دروغی در آن نیست...
تنهایی را دوست دارم چون درخلوت تنهاییم درانتظار خواهم گریست و هیچکس اشکهایم را نمیبیند.
عاشقانه مینویسم برایت
برای تو که زندگانیم بودی
نمیدانم،نمیدام هنوز مرا میخواهی
نمیدانم هنوز عقشقم در دل توست یا تو کس دیگر را میخواهی
آری ،از زبانت میشنوم
از زبانت میشنوم : بازمیگویی دوستت دارم...عاشقانه میخواهمت
آیا دلت همین را میگوید !؟؟!!؟؟
شاید این هوس توست
شایداین حرفیست که به من و خیلی های دیگر گفته ای
نه...
نه،اینطور نباید باشد...
خدا با من است...
خدا پیش من است.(*در قلب من*)
نمیتوانم باور کنم دوستم نداری
نمیتوانم قلب لطیف و ساده ام را که زیر پا و حرف های تو شکسته
نمیتوانم.........
کاش بودی و میدیدی شب ها که بیداری و بی خوابی به سرم می آید فقط برای که بوده
میدیدی گریه هایم را،میدیدی وقتی در فکر تو بودم دوست نداشتم بیرون آیم
چرااااااااااااااا؟؟؟؟
چون تمام زندگانی من شدی و هستی
خواهی بود؟؟؟؟؟
نمیدانم برای این سوال هیچ جوابی ندارم
هیچ...
شاید باشم و بودی
شاید نباشم و باشی
شاید هیچ یک نبودیم
اما قلب من از صدایت که گرمی را برتن و وجودم میدهد
آن حس لطیف و مهربان که موج میزند در نگاهت
و باگفتن یک دوست داشتن به تو اشک در چشم هایت جمع میشود
دست و پایت را گم میکنی و نمیدانی چه بگویی
....
عاشق بودن را دوست دارم
دوست دارم مگرتو دروغ بگویی
اما این حقیقت پنهایست که میگویم
***دوستت دارم***
می نویسم برای تو...
تویی که روزی تمام هستی من بودی و هستی...
می نویسم برای تو...
تویی که اگر ناراحت بودی،اگر غمگین بودی،اگر دلت گرفته بود،من نیز غمگین میشدم...
نمیدانم برای آن که می نویسم مرا دوست دارد یا نه...
نمیدانم برای آن کس که می نویسم دلش نزد من است یا او نیز برای دیگری می نویسد...
اصلا نمیدانم برای چه کسی می نویسم!!!
مچاله کن...
بشکن...
خط بزن...
خلاصه اینکه راحت باش...
ارث پدرت نیست که...
دل تنهای منه که داری میشکنیش.
چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش جز سلام نتونی چیزی بگی...
چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک صورتت رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز
دوسش داری.
شبی غمگین،شبی بارانی و سرد...
مرا در غربت فردا رها کرد...
دلم در حسرت دیدار او ماند...
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد...
به من می گفت:تنهایی غریب است.
ببین باغربتش با من چه ها کرد...
تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد...
از ماضی و مضارع بودن خسته ام...
دلم حال ساده با تو بودن را می خواهد...
اینکه یه غم گنده تودلت باشه ،یه راز گنده که نتونی به کسی بگی...
اون وقت ایتقدر بخندی که همه بگن خوش بحالش!طرف بی غمه!
خدا گفت:شاید نوشته باشم هر چه آرزو کند!
من سبزترین واژه ی ملموس غروبم...
کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید...