تبليغاتX
عشقه ممنوع!!!

عشقه ممنوع!!!

غصه های لعنتی...

من که خدا نیستم!


من که خدا نیستم بگم:صد بار اگر توبه شکستی ، باز آی...!

.

.

.

رفتی ؟؟؟

.

.

.

به سلامت !




+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ساعت 19:46 توسط آنیتا |

چراغ های بی احساس خیابان


گاهی وقتا...

پروانه ها هم اشتباهی عاشق می شوند...

و به جای شمع...

گرد چراغ های بی احساس خیابان می میرند...




+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 14:45 توسط آنیتا |

من به یادت هستم...


خاطرم نیست تو از بارانی...

یا که از نسل نسیم...

هر چه هستی گذرا نیست هوایت...

تو مرا یاد کنی یا نکنی...

من به یادت هستم...




+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 14:29 توسط آنیتا |

یه نفر


آدمی در آغوش خدا غمی نداشت

پیش خدا حسرت هیچ بیش و کمی نداشت

دل از خدا برید و در زمین نشست

صد بار دل بست و دلش شکست

به هرطرف نگاه کرد راهش بسته بود

یادش آمد که یک روز عهدش را با خدا شکسته بود!




+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ساعت 14:25 توسط آنیتا |

سوره ی عشق


خدایا...

جای سوره ای به نام عشق در قرآنت خالیست...

که این گونه آغاز شود:

و قسم به روزی که دلت را میشکنند و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت!




+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 16:9 توسط آنیتا |

خداحافظ


باران باشد.....

                  تو باشی و یک خیابان بی انتها....

                                                                    آن گاه به دنیا میگویم:

                                                                                                             خداحافظ!




+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 7:16 توسط آنیتا |

جور عدو


چو می توان به صبوری کشید جور عدو،چرا صبور نباشم؟؟؟

که جور یار کشم!




+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 7:10 توسط آنیتا |

صدام کن


دلی تنگ دارم صدا کن مرا...

از این تنگناها رها کن مرا...

صدا کن مرا ای صدای تو خوب...

دلی تنگ دارم مثال غروب...

دلی تنگ دارم دلم جای توست...

دلم تشنه ی همدلی های توست...




+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 7:8 توسط آنیتا |

دل من


جنس من از آهن و سنگ نیست...

من دلم تنگ است و او دلتنگ نیست...

حال دل از من نمیپرسی چرا؟؟؟حال پرسیدن که دیگر ننگ نیست!




+ نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 6:48 توسط آنیتا |

بن بست


به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج میشد.

به من گفت:نرو!بن بسته.

گوش نکردم و رفتم...

وقتی برگشتم پیر شده بودم...




+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ساعت 7:54 توسط آنیتا |

مرهم

براي تو مي نويسم که بودنت بهار و نبودنت خزاني سرد است...


تويي که تصور حضورت سينه بي رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق مي زند...


در کوير قلبم از تو براي تو مي نويسم...


اي کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کردم...


تا مثل باران هر صبح برايت شعري مي سرودم...


آن گاه زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي شدم...


و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم...


اي کاش باد بودم و همه عصر را در عبور مي گذراندم...


تا شايد جاده اي دور هنوز بوي خوب پيراهنت...


را وقتي از آن مي گذشتي در خود داشته باشد...


که مرهمي شود براي دلتنگي هايم...


+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ساعت 7:52 توسط آنیتا |

خیلی ساده


افسانه ها را رها کن...

دوری و دوستی کدام است؟؟؟

فاصله هایند که عشق را می بلعند...

تو اگر نباشی،دیگری جایت را پر می کند!!!

به همین سادگی!!!




+ نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ساعت 7:51 توسط آنیتا |

آرزو

آرزويم اين است...

نتراود اشک درچشم تو هرگز...

مگر از شوق زياد...

وبه اندازه ى هرروز تو عاشق باشى...

عاشق آن که تو را مى خواهد...

و به لبخند تو ازخويش رها مى گردد...

و تو را دوست بدارد به همان اندازه که دلت مى خواهد...



+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391 ساعت 17:48 توسط آنیتا |

برو

در خیال من بمان...

اما خودت برو!

آنکه در رویای من است مرا دوست دارد ، نه تو!



+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391 ساعت 17:44 توسط آنیتا |

برای امروز

آن هنگام که می خندم 

چــروک هــای پیشانیم... 
لــحظــات نــبـودنـت را میکشند فریاد... 
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند؟؟؟
مثل آسمانی که امشب می بارد
و اینک باران...
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش میدهد...
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...



+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ساعت 14:12 توسط آنیتا |

دعای محبت


دعای باران چرا؟

دعای محبت بخوان،این روزها دل ها تشنه تر از زمینند...

خدایا،در دل انسان ها کمی محبت ببار!




+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ساعت 11:23 توسط آنیتا |

غم بی هم نفسی


تا که بودیم نبودیم کسی،کشت ما را غم بی هم نفسی...

تا که رفتیم همه یار شدند،خفته ایم و همه بیدار شدند...

قدر آیینه بدانیم چو هست،نه در آن موقع که افتاد و شکست...



+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ساعت 11:20 توسط آنیتا |

نترس...


این بار تو بگو دوستت دارم...

نترس...

من آسمان را گرفته ام تا به زمین نیاید...



+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 16:57 توسط آنیتا |

بهووووووووونه

روز تولدم را فراموش کردی،گفتم گرفتاری...

زیبایی لبخندم را نادده گرفتی،گفتم غصه داری...

محبت هایم را از یاد بردی،گفتم گله و شکایت داری...

و حالا خودم را فراموش کردی..............

نمیدانم چه بهانه ای برای دلم بتراشم!


+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 16:56 توسط آنیتا |

عزای عشق


در عزای عشق نشسته ام و هیچ نمی گویم...

همه می گویند:هی.........................فلانی عاشق است؟؟؟



+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391 ساعت 10:13 توسط آنیتا |

تنهایی را دوست دارم

روزگاری در گوشه ای از دفترم نوشته بودم:

تنهایی را دوست دارم چون بی وفا نیست...

تنهایی را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام...

تنهایی را دوست دارم چون دروغی در آن نیست...

تنهایی را دوست دارم چون درخلوت تنهاییم درانتظار خواهم گریست و هیچکس اشکهایم را نمیبیند.


+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391 ساعت 10:11 توسط آنیتا |

دوستت دارم

عاشقانه مینویسم برایت

برای تو که زندگانیم بودی

نمیدانم،نمیدام هنوز مرا میخواهی

نمیدانم هنوز عقشقم در دل توست یا تو کس دیگر را میخواهی

آری ،از زبانت میشنوم

از زبانت میشنوم : بازمیگویی دوستت دارم...عاشقانه میخواهمت

آیا دلت همین را میگوید !؟؟!!؟؟

شاید این هوس توست

شایداین حرفیست که به من و خیلی های دیگر گفته ای

نه...

نه،اینطور نباید باشد...

خدا با من است...

خدا پیش من است.(*در قلب من*)

نمیتوانم باور کنم دوستم نداری

نمیتوانم قلب لطیف و ساده ام را که زیر پا و حرف های تو شکسته

نمیتوانم.........

کاش بودی و میدیدی شب ها که بیداری و بی خوابی به سرم می آید فقط برای که بوده

میدیدی گریه هایم را،میدیدی وقتی در فکر تو بودم دوست نداشتم بیرون آیم

چرااااااااااااااا؟؟؟؟

چون تمام زندگانی من شدی و هستی

خواهی بود؟؟؟؟؟

نمیدانم برای این سوال هیچ جوابی ندارم

هیچ...

شاید باشم و بودی

شاید نباشم و باشی

شاید هیچ یک نبودیم

اما قلب من از صدایت که گرمی را برتن و وجودم میدهد

آن حس لطیف و مهربان که موج میزند در نگاهت

و باگفتن یک دوست داشتن به تو اشک در چشم هایت جمع میشود

دست و پایت را گم میکنی و نمیدانی چه بگویی

....

عاشق بودن را دوست دارم

دوست دارم مگرتو دروغ بگویی

اما این حقیقت پنهایست که میگویم

 

***دوستت دارم***

 


+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 1:45 توسط آنیتا |

می نویسم برای تو...

می نویسم برای تو...

تویی که روزی تمام هستی من بودی و هستی...

می نویسم برای تو...

تویی که اگر ناراحت بودی،اگر غمگین بودی،اگر دلت گرفته بود،من نیز غمگین میشدم...

نمیدانم برای آن که می نویسم مرا دوست دارد یا نه...

نمیدانم برای آن کس که می نویسم دلش نزد من است یا او نیز برای دیگری می نویسد...

اصلا نمیدانم برای چه کسی می نویسم!!!


+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 1:44 توسط آنیتا |

راحت باش

مچاله کن...

بشکن...

خط بزن...

خلاصه اینکه راحت باش...

ارث پدرت نیست که...

دل تنهای منه که داری میشکنیش.



+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 1:44 توسط آنیتا |


چقدر سخته تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش جز سلام نتونی چیزی بگی...


چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک صورتت رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوز

 دوسش داری.



+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 1:42 توسط آنیتا |

غربت

شبی غمگین،شبی بارانی و سرد...

مرا در غربت فردا رها کرد...

دلم در حسرت دیدار او ماند...

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد...

به من می گفت:تنهایی غریب است.

ببین باغربتش با من چه ها کرد...

تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد...


+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 1:38 توسط آنیتا |

با تو بودن


از ماضی و مضارع بودن خسته ام...

دلم حال ساده با تو بودن را می خواهد...



+ نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391 ساعت 1:37 توسط آنیتا |

بزرگترین درد دنیا

میدونید بزرگترین درد دنیا چیه؟؟؟

اینکه یه غم گنده تودلت باشه ،یه راز گنده که نتونی به کسی بگی...

اون وقت ایتقدر بخندی که همه بگن خوش بحالش!طرف بی غمه!


+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391 ساعت 21:59 توسط آنیتا |

...

کسی به خدا می گوید:اگر سرنوشت مرا تو نوشتی پس چرا آرزو کنم؟!

خدا گفت:شاید نوشته باشم هر چه آرزو کند!


+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391 ساعت 21:57 توسط آنیتا |

سبزترین واژه


من سبزترین واژه ی ملموس غروبم...

کاش در این وسعت سبز یک نفر درد مرا می فهمید...



+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390 ساعت 10:13 توسط آنیتا |